دقیقه های خیالی

نقد کتاب های چاپی و اینترنتی

نقد رمان غنیمت



غنیمت یک فرصت مغتنمی است تا رمانی در فضای متفاوت بخوانید. این بار جدا شدن دو عشق، طور دیگری رقم می خورد. اصلا در این کتاب می شود معنای کوه کندن فرهاد را درک کرد. تا عاشق چه کسی باشی و خودت صاحب چه روح و روانی باشی؟ برای بعضی، شیرین تنها در یک مونث رقم می خورد، یا ناموسی ست که غیرت را در فرد به جایی می رساند که هر چه شیرین و فرهاد است، فدایش می شوند. 

کتاب ، داستان جوانی است که مقابل دیدگانش به ناموسش حمله می کنند. او می ماند و تعدادی از دوستانش که برای نجات او همه ی هستی شان را می گذارند. بعد از چند سال که ظاهرا همه چیز تمام شده، دوباره به ناموس دیگری حمله می شود. این بار در جنگ خلیج فارس . باز داستان یک جنگ است و اتفاقات وحشتناکی که رسانه ها، تنها قسمتی از ان را که خودشان صلاح میدانند، نشان بدهند. و هزاران لحظه ی دردناک در سایه ی آن دیده نمی شود. هر چند در سراسر دنیا ،تحلیل های زیاد،چه درست و چه نادرست بیان شود. در ایران هم که نزدیک ترین کشور به جنگ است.این گفتگو ها جریان دارد.

بین نسل قدیم و نسل جدید کشورمان ، نسل قدیمی که با چشم باز همه ی حقایق را دیده و تجربه کرده است، و نسل جدیدی که محکم مقابل چشمانش را گرفته اند تا نه درست ببیند ، نه درست بشنود ودر نتیجه درست حرکت نکند.

پروانه و پیمان دانشجو و نماینده ی نسل امروز هستند. پروانه حقیقت بین است و پیمان واقع بین وپدرشان که نماینده ی نسل قبل است. پروانه و پیمان در تشخیص حق و باطل با هم اختلاف دارند. در این میان پیدا شدن دریا ، خواهر پیمان و پروانه، درمیانه جنگ امریکا و عراق، باعث می شود که پیمان با امریکاییها رو در رو شود و ....

بهرحال این رمان دخترانه، پسرانه را به دوستان توصیه می کنیم

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    کتاب خواندن مهم نیست...

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    فرمان یازدهم


    هرچقدر تلاش کردم تا این رمان را با علاقه بخوانم نشد!

     

    نه به خاطر اینکه محتوا نداشت!

     

    و نه چون اینکه قلم و سبک نداشت!

     

    و نه بخاطر نویسنده و یا حتی انتشاراتش!

     

    و نه به دلیل گرمای هوا و سردی مزاج...!

     

    بلکه هرچند که درکتابی که با سبک واگویه ی فکری و ذهنی نویسنده با خودش نوشته شده است و هدف مشخصی هم دارد،آنقدر حاشیه دارد و شخصیت


    هایش گنگ هستند،آنقدر زمان و مکان را گم می کنی...که تمام ذوق خواندنت کور می شود.شخصا برای آن خواندم که بتوانم با انصاف نظرم را بدهم.

     

    جای جای رمان تکه های زیبایی از ذهن نویسنده تراوش کرده بود،اما یکنواخت بودن کل داستان و بدون هیجان بودن اتفاقات باعث خستگی می شد.البته

     

    نویسنده سعی کرده بود با قرار دادن یک زن یهودی زیبا در داستان و دختری به نام  سوفی کمی فضا بدهد اما باز هم خستگی خواننده را پاسخ نمی داد.

     

    حالا اصل داستان چه بود؟!

     

    در سرزمین فلسطین لوحی در دست مسلمان ها بود که در آن یازده فرمان«یهوة»نوشته شده بود واثبات حقانیت دین اسلام را می کرد.این نوشته را خود

     

    یهودیان دیدند و بر اصل بودن آن صحه گذاشتند و حالا در خانه ی مسلمانی که در آن یهودی هجرت کرده ای زندگی می کرد پنهان شده بود و دو مسلمان با

     

    روندی توانستند آن را در بیاورند وبخوانند.

     

    بهرحال رمان شاید می توانست خیلی بهتر از این نوشته شود 

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    بهم میاد




    خیلی چیزها به زندگی تو،به شهر تو،به آرمان های تو،به ریخت وقیافه ی تو و به آیین تو نمی آید تنها القای دیگران به توست.ونگرانی های درون فکر

     

    و ذهنت که باعث می شود مدام بپرسی:بهم میاد؟و دائم بگویند:بهت میاد،البت نمی آد.

     

    اما واقعا رمان«بهم میاد»به فرهنگ شیعی ما نمی آید و چطور به زور به خورد ما دادند که این کتاب به درد کشور ما می خورد.نمی خورد بلکه خوراندنش.

     

    سیرداستان زندگی دختر مسلمانی است که به اجبار راهی اروپا شده است و آنجا با سبک وسیاق زندگی اروپایی بزرگ شده است و حالا او تصمیم می

    گیرد حجاب داشته باشدو با تمام تحقیرها و برخوردهای منفی هم مقابله می کند.عجیب داستان این است که مدل زندگی اش با فرهنگ آن ها جلو می رود

     

    و تنها پارچه ای بر سرش اضافه می شود.

     

    پیام اصلی:حجاب به زن ها می آید مخصوصا اگر همراه با آرایش باشد و با مدل های گوناگون بستن شال و روسری که جذابیت زن را حتی بیشتر از بی

     

    حجابها کند.والا هیچ محدودیتی در روابط با هر نوع نامحرم برای تو وجود ندارد.

     

    پیام های فرعی:کلا در نحوه ی زندگی کردن آزاد هستی  و از دین اسلام نماز و روزه و یک تکه پارچه اش کفایت می کند.بقیه اش مهم نیست.

     

    -پسرهای لائیک را از دست نمی دهی اگر محجبه  بشوی.یعنی در رابطه ات مشکلی ایجاد نمی شود.

     

    -همیشه جذاب بودن مهم است.حتی اگر با روسری یا شال باشی.کاری کن که وقتی نگاهت می کنندخوششان بیاید.

     

    -کاری که فکر می کنی درست است انجام بده هرچند که تحت فشار قراربگیری و متهم شوی و...

     

    این کتاب را همان چاپ اول خریدم وخواندم و چقدر متاسف شدم که در مدارس و دانشگاه ها این کتاب را به عنوان کتابی برای حجاب معرفی می

     

    کنند.تاسف برانگیز بود که اصلا دقت نشد که پیام های بالا بسیار بیشتر به مخاطب القا می شود تا بحث حجاب.مشکل بزرگ ما حجاب نیست.عوض شدن

     

    فکر و خالی شدن اندیشه ها از افکار ناب اسلامی است که نتیجه اش در گم کردن شخصیت زن ها هویدا شده است و خودکشی این گروه با دور شدن از

     

    شان انسانی شان و جلوه دادن ویژگی های حیوانی شان است.بهرحال از دوستان بعید بود که چنین رودستی بخورند.

     

    ترویج سبک زندگی اروپایی برای دخترشیعی این درد فعلی جامعه ی ماست

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    رویای تبت



    سیر داستان:دختری که ظاهرا داستان خودش را می گوید،اما واقعا دارد درد تمام زن ها را می گوید،رویای دست نیافتنی دل های زنانی که کسی را می

     

    خواهند وآن کس هیچ وقت نمی تواند این خواسته را برآورده کند.پس هیچ گاه به واقعیت نمی رسد و مثل خوابی کوتاه می ماند.

    پیام اصلی:عشق حقیقتی است که هست اما تو قطعا به آن نمی رسی و همیشه زجر خواهی کشید.

    پیام ها:انسان ها به ظاهر خوشند و دل به زندگی دادند اما در باطن هر کدام شکستی دارند که آن را می پرستند وغمزده ی آنند

    -مردان بی اراده و غیرقابل اعتمادنند

    -زنان همیشه گدای محبتی هستند که در کس دیگر هست

    -هرکس هرچه را دارد قدر نمی داند و در پی آنی ست که ندارد و دست دیگری است.پس همیشه ناراضی و حسرت زده است.

    شخصیت اول:شعله دختری که در عشق خیابانی اش مهرداد به ناکامی می رسد.با مهردادتمام می کند عشق را تجربه می کند.دل می دهد و می تازد اما

     

    سرآخر مهرداد با کلمه ی بله به دیگری او را رها می کند.شعله ی سرگردان کس دیگری می شود.همراه او همه جا می گردد.شعله دختری ساده،بی

     

    اراده،بی هدف و از درون تهی از مفاهیم،تشنه و خواهنده ی آسایشی که همه به دنبال آنند و نه آرامش دارند و نه آسایش.

    شیوا:خواهر شعله که به اسم عقلا دنیا دوست عاقلانه زندگی می کند،اما او درکنار شوهرش عاشق دوست شوهرش می شود و همه ی آسایش و آرامش

     

    و عقلش می رود.

    -دنیای عجیبی ست.وقتی گفتند این رمان خیلی طرفدار دارد دنبال محتوایی ناب می گشتم تا لذتی عمیق ببرم اما وقتی خواندم دیدم دربدری انسان ها را

     

    روایت می کند که از خدافرار کرده اند تا به آرامش برسند اما در عوضش دچار سرگردانی شده اند،شعله نماد سرگردانی بشر امروز است که دنیا و خودش را

     

    محور کرده است تا بهتر زندگی کند اما در چنان زجری اسیر شده است که راهی جز افسردگی و گوشه گیری . حسرت ندارد.فروغ نماد زنی که برای سال

     

    ها پیش است.شیوا نسل بعد و شعله نسل فعلی و هرسه یک مسیر را رفته اند.و جز تنهایی و حسرت نصیبی نبرده اند.کاش کسی که این رمان را می

     

    خواند کمی هم فکر می کرد که این سبک زندگی راهی جز به«هیچ»ندارد.ودختران سرزمین من می پذیرفتند که دنیا همه اش یک هوس است.هوسی که

     

    هرچقدر هم آن را بیشتر و محکم تر بمکی جز آب تلخ حسرت و غم چیزی روزیت نخواهد کرد.

    تبت نه سرزمین رؤیایی که رؤیای هوس آلود تب دار دنیاست،به تجربه اش نمی ارزد.شعله دختر درس خوانده ای که نمی داند از زندگی اش چه می

     

    خواهد،فکر می کند زندگی همه اش یک مهرداد است که با او سوار ماشین بشود،خوش بگذراند،خوش بخورند،خوش بپوشند،خوش بگردند وخوب طبق

     

    همین قاعده مهرداد ادامه ی خوشی اش را در ازدواج بادختر دیگری می بیند،پس شعله را رها می کند و خوشی شعله زایل می شود وزندگی اش یکباره

     

    خالی.بعد دوباره همین را با یک تغییر دیگر در مرد دیگری دنبال می کند که آن مرد هم خوشی اش را در ازدواج نکردن با شعله و فقط در دوستی می

     

    داند.دقیقا همین روال برای شیوا خواهر شعله هم تکرار می شود.او ابتدا خوشی اش را در ازدواج با جاوید می داند وبعداز دوتا بچه و ادعای تلاش برای

     

    زندگی بهتر عاشق دلخسته ی صادق دوست شوهرش می شود و خوشی زندگی اش عوض می شود والبته صادق هم عاشق شیوا زن دوستش می

     

    شود.

    رمان کلا نگاه سکولار و اومانیستی را ترویج می کند.زندگی بر مبنای غیرازخدا،پایه هایی سست داردوانگار که صحنه های ماهواره را برداشته اند و نوشته اند.

    بهرحال زنان و مردان اگر عبرت بگیرند و از آغوش اومانیسم به آغوش گرم و اطمینان بخش و شیرین خدا برگردند قطعا از این آسیب ها در امان خواهند بود

    نکته آخر:داستان پیچش کمی داردکه انگیزه ی ادامه دادن را  می کشد،تعداد فصل ها بیش از حد هستند که احتمالا ضعف در پیوسته نویسی را می

     

    رساندو مسائلی که حرمت ادبیات را زیر سوال می برد در آن به وضوح دیده می شود.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    نقد رویای نیمه شب


    خواب های شیرین و راست،گاهی می شوند نمایه ای برای شروع فصل زیبا در زندگی.می گویند:رویایی که در نیمه سوم خواب یعنی چیزی نزدیک سحر بینی صادقانه است.یعنی راست است و واقع می شود.این رویای نیمه شب،از همان دست است که فقط گاه گاهی برای خیلی خواص رخ می دهد که نوش جانشان.

    به قول عربها:هنیئا لک

    داستان ریحانه ی شیعه و هاشم سنی است.دختر و پسری که از کودکی باهم بزرگ می شوندیکی پدری حمامی دارد و پسر پدری طلافروش.

    زمان بینشان فاصله می اندازد و حالا هردو جوان شده اند.یکی پر حیا و خواستنی دیگری خوش قد و قامت و زیبا.طوری که قنواء دختر حاکم خواهان به دست آوردن او می شود و چه تلاش هایی هم که نمی کند.هاشم خواهان ریحانه است و می افتد به رسیدن و فهمیدن.

    و ریحانه که دلش پیش هاشم است اما اهل ارتباط نیست.دعا می کند که زندگی اش کنار ریل هاشم قرار بگیرد.

    داستان این رمان هم پر اتفاق است،هم پر مطلب.چه می شود که هاشم سنی سراغ اهل شیعه می رود .حاکم چرا شیعیان را شکنجه می کند؟شیعیان چه برنامه ای برای رهایی دارند؟شیعیان و اهل تسنن با هم چگونه اند و سر آخر...

    عشق ریحانه و هاشم هم اگرچه اصل داستان است اما اگر هاشم دنبال حق نمی رفت ،اگر که نمی خواست خوشبختی را در آغوش بگیرد و اگر ریحانه مثل قنواء تن به هرزگی ولذت می داد شاید هیچ وقت این کتاب نوشته نمی شد.داستان ها از استثناها متولد می شود.

    شاید یکی از رمان هایی ست که هرکس خوانده مجذوبش شده و به دیگران به عنوان اولین رمان معرفی می کند.




  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    نقد بوسه ی فرشته ها



    سیر داستان:زندگی دختری که بین خیر وشر بزرگ می شود.بین خاله ومعلمی که یکی از ضرر است ویکی منفعت وسرآخر نتیجه ای که دختر می گیرد و سرانجام خاله ومعلم را به تصویر می کشد.

    پیام داستان:روال خلقت آزادی ست و اختیار.وسرانجام هر کس بسته به خودش است

    شخصیت اصلی:دختری که آزاد است ودارد هم خوبی ها را می بیند بدیها را هم می بیند وانتخابش با خودش است که چگونه زندگی اش را جلو ببرد.

    شخصیت دوم:معلم است که نماد خوبیهاست اما انتقال مثبت ها اصلا اهل زور وباید دنیا نیست.روشش آرامش و پیوستگی است در انتقال خوبی ها.و پایه ی کارش هم بر مبنای محبت و ادب است.یعنی هم حرمت فرد را نگه می دارد و هم او را از محبتش سیراب می کند.والبته حق را هم منتقل می کند.هرچند که در زندگی اش سختی های زیادی می بیند.

    شخصیت سوم:خاله است که دلش رهایی می خواهد وهمین کار را هم می کند.هرچند که خودش را اسیر هوس هاوغرب زدگی می کند.یک مقلد است که همه چیز را نمی خواهد وهمه چیز می خواهد.هرچه خدا می خواهد نمی خواهد و هرچه ئنفس وشیطان می خواهد می خواهد.اهل هرکاری هست هرچند که خداهم حاضر نیست او را محروم کند اما او رویگردان است.

    تبصره:یک داستان واقعی که نویسنده قدرت قلمش را بکار نبرده و تنها یک راوی بوده.در نتیجه داستان ضعیفی نوشته شده است که جای کار بسیاری دارد.ولی تاثیر گذاری خوبی

    روی خواننده دارد وخوب هم نشان می دهد که این گونه نیست که معلم که فرد مثبتی است زندگی اش بی مشکل باشد.قائده ی لقد خلقنا الانسان فی کبد کلا اینجا نمایش داده می شود.

    و ئی گر محبت خدا به بندگانش که نمود خوبی دارد که خدا حتی بنده ی عاصی اش را هم ئوست دارد و برایش راه باز می کند.هرچند که او رویگردان باشد

    و دیگر اینکه روال تغییر و تحول یک نوجوان را هم خوب به تصویر می کشد.جوانی که از کودکی خوب ها وبد ها را می بیند.عملکرد ها وکلام ها را می بیند.همه را هم او می بیند هم

    دیگران.و او با اختیار خودش انتخاب می کند.آزادانه انتخاب می کند مسیرش را.در حالی که همه چیز در مقابلش است از ثروت و مکنت و قدرت و زیبایی و حق حق حق و او آنی را

    انتخاب می کند که با روحش نزدیک است.و البته سختی هایی که پای این حق تحمل می کند را هم خوب می گوید.هرچند که یکی دوجای کتاب با تاریخ باید تطبیق بیشتری داده

    شود و رفع شود.

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    چرا نقد


    من رمان را دوست دارم.

    اصولا خیلی اهل زنده زندگی کردن هستم.

     

    این دو ارتباط دو طرفه ای دارند.رمان داستان زندگی همه ی آدم هایی است که دوروبرم می بینم والبت نویسنده چند لیتر آب هم داخلش می کند.

     

    یک کم هم پس وپیش می کند ویک گوشه ای از زندگی را می کند یک رمان 200، 300، 400، 500صفحه ای و 10، 15ساعت خواننده را میخ می کند روی

     

    کتاب.طوری که خور وخواب را از آدم می گیرد.البت اگر نویسنده تمام فوت وفنش را بکار گیرد رمان می تواند خستگی های روزمره ی جسم و جانم را از

     

    یادم ببرد،تمام لحظاتم را پر کند ومرا از بی هودگی نجات دهد. و ساعت های بعداز تمام شدن داستان برایم ساعت های تفکر و عبرت آموزی باشدو فهمم را از آکبندی در می آورد.

     

    همین هم باعث شده رمان خواندن از بزرگ ترین تفریحات زندگی ام باشد.کنار درس خواندنم،کتاب های جدی خواندنم،کلاس های هنری ام و...رمان

     

    خواندنم هم به راه باشد وهمیشه سبد خریدم را رمان های جوراواجور سنگین کند و پول تو جیبی های هفتگی ام می رود پای خرید رمان های جذاب وبروز.

     

    اما چند وقتی است متوجه شده ام که عده ای تمام یافته ها واشتیاق من از رمان را به بازی گرفته اند و بنا دارند از همان جایی که رشد می کردم من را

     

    زمین گیر کنند.مرا به سمت آرزوهای خیالی سوق دهند آرزوهایی که یا دست نیافتنی است یا رسیدن به آن ها مساوی ست با به بیراهه رفتن.همیشه

     

    از اینکه دیگران مرا با افسار ببندند و مرا به این طرف وآن طرف بکشند متنفر بودم واهل فکر بودن را از بزرگ ترین افتخاراتم می دانستم.ولی الان احساس

     

    می کنم بعضی به جای این که مرا به سمت تفکر پیش ببرند بر عکس مرا هالو فرض کرده و می خواهند از من سواری بگیرند.نظرات وچرندیات خودشان را

     

    بی محابا بر سرم می کوبند و طوری برخورد می کنند که اگر کسی آن ها را نپذیرد عقب مانده است و قیف.

    بگذریم.بعدا سر فرصت بیشتر راجع به آن صحبت می کنیم.

    و اما این وبلاگ نتیجه ی چندصد(نزدیک دوهزار)رمانی است که من و دوستم تا بحال خوانده ایم.و البته بیش ترین اشتباهمان این بوده که از اسم ورسم و

    منطق رمان ها یادداشتی برنداشته ایم.

    ولی خب سعی می کنیم هر روز یک رمان را با هم در بوته ی نقد بنگریم

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    نقد رمان وقتی دلی...

    سیر داستان سرگذشت پسری تافته ی جدا بافته است.چه از جایگاه شخصیت خانوادگی چه از نظر زیبایی،چه از منظر توانمندی واستعداد که روبرو می شود با حرف جدیدی از زبان شایسته

    ترین جوان زمانش. اسلام،که حرف متفاوتی می زند و رویکرد متفاوتی ارائه می دهد و افرادی که به آن متمایل می شوند روش متفاوتی از دیگران پیدا می کند،او مسلمان می شود کتک می

    خورد،تحقیر می شود اما بر حرفش می ماند و...تا شهادت.

    شخصیت اول داستان مصعب است که بسیار نازدانه ومورد احترام است وبه خاطر زیبایی فوق العاده اش دختر کش است،اهل سخاوت است و بسیار دنبال است که حرف درست را متوجه شود(حق جو)

    شخصیت دوم داستان جعفر برادرعلی پسران ابی طالب هستند که می شود دم خور لحظات تنهایی و تفکر مصعب.جعفر جوان خاصی است که همه خواهانش هستند خواهان هم صحبتی با اوست

    پیام اصلی داستان:از فضای نادانی و خراب،اگر کسی دنبال خوبی باشد نتیجه می بیند،اگر کسی دنبال شر و بدی باشد باز هم بار خودش را می بندد.

    واسلام دینی است که دل های به خواب رفته را بیدار می کند،عقل های تعطیل شده را راه اندازی می کند،وحق طلب ها را به نور و روشنایی می رساند.

    شخصیت منفی داستان:

    مادر مصعب:زنی اهل حرص و هوس و شهوت و ثروت.همه ی دنیا را می خواهد برای خودش.حتی پسرش مصعب که نازدانه اش است برای خودش.ولی وقتی که باب میلش نباشد او را شکنجه

    وطرد می کند.نماد یک زن که اگر محبتش جریان نداشته باشد و چشمه نباشد مرداب لجن می شود و دنیا به گونه ایست که تو هر چه بیشتر تلاش کنی مثل مرداب تو را در خود می کشد و

    روح حق طلبی ات را خفه می کند و سر آخر انسانیت می میرد.

    برادر مصعب:که نماد حسادت است.در اسلام می گوید:حسد ایمان را می سوزاند.ودر غیرمسلمان ،انسانیت را می سوزاند و فرد را کور می کند تا غیر از خود را نبیند.

    تبصره:رمان هم قوت خوبی دارد که توانمندی نویسنده را می رساند.هم به خوبی تاریخ را به تصویر می کشد تا جایی خواننده شیرینی اسلام را به خواننده می چشاند،و زشتی و تاریکی

    جهالت را نشان می دهد.


  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶

    نقد رمان چشمهایش

    عضی خیلی زود پشیمان می شوند وبعضی خیلی دیر.پشیمانی از کاری که مردود بوده وبد،خیلی خوب است.اما خیلی ها از کار خوب هم پشیمان می شوند،دلیلش به نظر من این است که به آن کار خوب،راه درست عقیده و باور نداشتند و وقتی عمر و سرمایه شان را سر آن کار می گذارند با اندک مخالفتی یا برخورد تندی،یا تبعید و رنجی پشیمان می شوند. 

    رمان چشم هایش،سرگذشت مبارزه نقاشی به نام ماکان همراه بامریدانش برعلیه رضاخان است و از زبان زنی روایت می شود که روزی معشوقه ی همین نقاش سن بالا بوده والبته خودش نیز با اینکه خیلی ک.چک تر از نقاش بوده عاشق و دل باخته ی او می شود طوری که از تمام زیبایی،دارایی وحتی آینده اش به خاطر نجات نقاش از دست نیروی امنیه می گذرد.

    نقاش ویارانش نه به خاطر عقیده ی دینی خاصی بلکه به دلیل ایران پرستی شان و مقام وجایگاه والای ایران با رضاخان در می افتند و این از انگلیس و فرانسه تا خود ایران همبستگی پیدا می کند هرچند که به ناکامی می انجامد.

    داستان از نکات ویژه ای برخوردار است یکی اینکه این نهضت ضد رضاخانی رهبری دارد که نقاشی شجاع است اما رویه و منش مشخصی ندارد و در نتیجه نمی تواند چه زمان بودنش وچه پس از دستگیری وتبعیدش موجی در دل مردم ایجاد کند.به نظر می رسد مردم آن زمان دیندار بوده اند وماکان نقاش دل در گرو سبک زندگی غربی داشته واین مانع پیشرفت او می شود هرچند که به نفع مردم قدم برمی دارد.

    والبته این رمان بیش تر واگویی درونی خود نویسنده آقای علوی ست که در دوران زندگی ش مبارزه ی سیاسی را پی می گیرد که به زندان و فرارش به اروپا ومهجور ماندنش از نوشتن می انجامد.بزرگ علوی اقرار می کند که از مبارزه سیاسی اش پشیمان است چرا که از دوستان نویسنده اش عقب مانده است وحسرت کتاب هایی که می توانست چاپ کند ونکرده را می خورد.این ناکامی در زمان هم اثر گذار بوده است.

    کل دویست وخورده ای صفحه رمان به صورت گفت وگوی و بازگفت روحی وفکری دوشخصیت نقش آفرین است که هردو در مقابل تابلویی که نقش زنی با نگاهی ویژه دارد با فکر ودرون خود به بیان احساسات،افکار واندیشه هایشان می پردازند وقسمت زیادی از رمان سپری می شود تا به نقل داستان که باز هم بیشتر بیان حالات درونی فرد است برسد.به هرحال بازهم می گویم که رمان تاثیر زیادی ازحالات بزرگ علوی به خاطر مبارزه اش وپشیمانی اش و شکست ها و مهجوریت هایش گرفته است.شاید بزرگ علوی اگر می خواست می توانست نقش انگلیس خبیث را درظلمی که به ایران کرده با آوردن رضاخان وقتل و غارت وکشتار بیشتر بیان کند.که متاسفانه بسیار کمرنگ بوده وبا خواندن رمان حالت یاس از مبارزه جلوه ی بیشتری دارد تا تشجیع به مبارزه که باز هم از روحیه ی بزرگ علوی برمی خیزد.

    همیشه دوست دارم اگر برای کاری گام برداشتم و زمان وتوانم را از سرآن کار فدا کردم آنقدر معتقدانه و محکم باشد که سال ها بعد که پشت سرم را نگاه کنم حسرت حسرت پشیمانی را بر دوش نکشم.

    نویسنده ی توانمند کتاب به مبارزه اش اعتقادی ندارد و این یاس را در کتاب چشمهایش هم القا می کند.کتابی که خواندنی ست اما به خاطر سپردنی وماندنی نیست.یعنی الگوی خوبی برای روحیه ی پیش برنده و مشتاق نخواهد بود.

    ****

    قلم بزرگ علوی را دوست داشتم هرچند که خیلی جاها آن قدر موضوع را با توصیفات حالات وروحیه ی تکراری کش داده بود که اغلب به تند خوانی وگذر کردن از مفاهیم رد می کردم.دلم می خواست بزرگ علوی از مبارزه اش به بزرگی یاد می کرد نه این که پشیمان وواخورده باشد.چون معلوم بود که برپایه ی اعتقاد و آرمان خاصی نمی جنگیده و همین هم می شود که حسرت روزهای گذشته در مبارزه اش را می خورد و راهکاری وتدبیری بهتر برای آن نمیابد.بزرگ علوی در رمانش هم همین سرخوردگی از مبارزه را جا می دهد ورمان با گرفتگی خاصی پایان می پذیرد.قلم ها می توانند روح ها را زنده کنند و شاداب وحرکت بدهند.می توانند به سستی بکشانند واز ترس حسرت خوردن سربه ؟آخور بکشانند.

    قلمش من را زنده نمی کند.


  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶