من رمان را دوست دارم.


اصولا خیلی اهل زنده زندگی کردن هستم؛ این دو ارتباط دو طرفه ای دارند، رمان داستان زندگی همه ی آدم هایی است که دور وب رم می بینم والبته نویسنده چند لیتر آب هم داخلش می کند.

یک کم هم پس و پیش می کند و یک گوشه ای از زندگی را می کند یک رمان 200، 300، 400، 500صفحه ای و 10، 15ساعت خواننده را میخ کوب می کند روی کتاب؛ طوری که خور و خواب را از آدم می گیرد. البته اگر نویسنده تمام فوت و فنش را بکار گیرد رمان می تواند خستگی های روزمره ی جسم و جانم را از یادم ببرد، تمام لحظاتم را پر کند و مرا از بیهودگی نجات دهد و ساعت های بعد از تمام شدن داستان برایم ساعت های تفکر و عبرت آموزی باشد و فهمم را از آکبندی در می آورد.

همین هم باعث شده رمان خواندن از بزرگ ترین تفریحات زندگی ام باشد. کنار درس خواندنم،کتاب های جدی خواندنم،کلاس های هنری ام و...رمان خواندنم هم به راه باشد و همیشه سبد خریدم را رمان های جور واجور سنگین کند و پول تو جیبی های هفتگی ام می رود پای خرید رمان های جذاب و به روز.

اما چند وقتی است متوجه شده ام که عده ای تمام یافته ها و اشتیاق من از رمان را به بازی گرفته اند و بنا دارند از همان جایی که رشد می کردم من را زمین گیر کنند. مرا به سمت آرزوهای خیالی سوق دهند آرزوهایی که یا دست نیافتنی است یا رسیدن به آن ها مساوی ست با به بیراهه رفتن. همیشه از اینکه دیگران مرا با افسار ببندند و مرا به این طرف و آن طرف بکشند متنفر بودم و اهل فکر بودن را از بزرگ ترین افتخاراتم می دانستم.ولی الان احساس می کنم بعضی به جای این که مرا به سمت تفکر پیش ببرند بر عکس مرا هالو فرض کرده و می خواهند از من سواری بگیرند.ن ظرات و چرندیات خودشان را بی محابا بر سرم می کوبند و طوری برخورد می کنند که اگر کسی آن ها را نپذیرد عقب مانده است و قیف.

بگذریم.بعدا سر فرصت بیشتر راجع به آن صحبت می کنیم.

و اما این وبلاگ نتیجه ی چندصد (نزدیک دوهزار) رمانی است که من و دوستم تا بحال خوانده ایم. و البته بیش ترین اشتباهمان این بوده که از اسم و رسم و منطق رمان ها یادداشتی برنداشته ایم.

ولی خب سعی می کنیم هر چند وقت یکبار رمان ها را را با هم در بوته ی نقد بنگریم