دقیقه های خیالی

نقد کتاب های چاپی و اینترنتی

نقد رمان ادواردو


ادواردو را دوست دارم. رمانش را نمی گویم، شخصیت وجودی پسری جوان به نام ادواردو را می گویم. پسر امپراطورِ پولدار ایتالیا سرپرست تیم یونتوس، شاهزاده اروپایی نه به خاطر چهره ی زیبای اروپایی اش، یا قد و قواره زیبا یا ثروتمندی اش که باعث شده بود نخست وزیر ایتالیا برای دیدار با آنها وقت بگیرد؛ بلکه به خاطر آزاد بودنش، رهایی اش از هرچه مثل طوق دور گردن انسان می افتد و اسیرش می کند.

به خاطر اینکه خودش بود و خودش ماند، تا اینکه کشتنش(بخوانید شهیدش کردند)

 قبلا کتاب هدیه مسیح را درباره ی ادواردو خوانده بودم؛کوتاه و ناقص، دلم می خواست روزی برسد که رمانی مفصل راجع به او ببینم و بالاخره آن روز فرا رسید....

رمانی که جواب خیلی از سوال های مرا داد و ادواردو را مانند یک قدیس در ذهن من بالا برد. رمانی که تمام اتفاقاتش در ایتالیا افتاده و با مهارت نویسنده از چند لایه و زاویه نگاشته شده که بر جذابیتش افزوده وکشش بالایی برای خواندن در خواننده ایجاد می کند. هر چند نمیدانم چرا نویسنده رمان را رنگ و بوی سیاسی می دهد. چه چیزی را می خواسته در کنار حقیقت جویی ادواردو بگوید حقیقت زیبای این رمان جوانی به نام ادواردو است که از سه هوی و هوس میگذرد.

1) از فضای باز و مست کننده دین مسیح و یهود می گذرد...

2) از پول و رفاه می گذرد...

3) از تهمت و تنهایی و .....می گذرد

و دست آخر به شهادت می رسد. و قطعا حقیقت این است کسی که از اسلام می گذرد، تا فرزند و وجهه و سرمایه خودش را نگه دارد ملاک حال امروز افراد است. تا خدا که را هدایت کند.

و چقدر تفاوت است بین ادواردو و شخصیت سیاسی که در این کتاب چندباری از او یاد می شود. 



  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    نقد رمان اسطوره



    اسطوره فراتر از عالم ماده است. کسی که شبیه آرزو هاست. دست نیافتنی است. کسی که در خوبی ها سرآمد است. کسی که بی نظیر است. اسطوره نشانه ی راه است. کسی آنقدر متفاوت که ذهن و دل را به تسخیر در می آورد و باید مجسمه اش را ساخت.

    رمان میخواهد شخصیتی به نام دیاکو را اسطوره معرفی کند. دیاکو جوانی کرد است، که در جریان جنگ کودکی هشت ساله بوده و مقابل چشمان او و برادرش کومله ها و بعثی ها پدر و مادرش را می کشند و او برادرش را نجات می دهد. به تنهایی در تهران کار می کند و برادر کوچکش(دانیار) که دچار بیماری روحی و روانی شده را بزرگ می کند. دیاکو حالا در رمان جوانی 34 ساله است، و مورد تقدیس دختری(شاداب) که عاشقش شده باز هم فداکاری می کند و به علت اینکه دختر از او ده سال کوچک تر است با او ازدواج نمی کند.

    دختر از خانواده مستضعفی است، دیاکو به او کار می دهد و پشتیبانی مالی اش می کند و این می شود که دیاکوی با اخلاق و جوانمرد و خوش قد و بالا و غیرتی در ذهن دخترک(شاداب)یک اسطوره جلوه می کند. برادر دیاکو عاشق شاداب  می شود و آخر سر با تمام خلق بد و مشکلات روحی و روانیش با او ازدواج می کند و هر دو خوشبخت می شوند. نویسنده در رمان تمام تلاشش را کرده که نکات مثبت و منفی را به خوبی به چشم خواننده بیاورد. اما نه نکات حقیقی بلکه آنچه را که خودش دوست داشته و خودش دوست نداشته. او وضعیت فعلی ایران را خوب نمیداند اما وضعیت آمریکا را مناسب نشان می دهد. مجاهد زمان جنگ را از ایران شاکی می داند و آن را ساکن آمریکا قرار داده. عجیب است بعد از این همه زجری که به کرد ها رفته، غیرتمندِ کرد برای آرامش و فرار از وضعیت فرهنگی ایران راهی آمریکا که سرچشمه ی تمام بدبختی های اوست می شود

    دانیار زخم خورده از دیدن تجاوز بعثی ها به مادرش و سر بریدن او جلوی چشمانش، جوانی سرسخت و ظاهرا بی احساس نشان می دهد خود او کسی است که دختران را بی هیچ حد و ضابطه ای برای استفاده جنسی می خواهد و توجیهش هم این است که خود دختر ها می خواهند و او کسی را مجبور نکرده است و این عمل در طول رمان طوری توجیه شده که از او جوانمرد ساخته و دختران هرزه خوانده شدند....

    عجب است که کرد غیرتمند در مقابل ناموس ایرانی غیرت نمی ورزد تا او را از منجلاب فساد بیرون کشد بلکه او را تا نهایت رذالت جلو می برد ولی فرد معتاد را برای ترک کمک می دهد.

    نویسنده رمان تلاش کرده تنهایی دختر و پسر را عادی جلوه دهد بدون آنکه به هم میل جنسی داشته باشند. یعنی آتش و پنبه کنار همند در حالات و لحظات مختلف تنهایند اما مثل قدیس و قدیسه نوجوان ها هم این را قبول ندارند اذعان می کنند که چنین نیست اما چند سال روابط شاداب و دانیار طول می کشد و آنها پاک می مانند.

     

    کاش اینقدر به جوان القا نمی کردند مثل دو دوست می توانند در همه لحظات با هم باشند و میل سرکششان خاموش باشد این دروغی است که حتی روانشناسان هم به آن می خندند.

    به هر حال سخن کوتاه می کنم، با اینکه نویسنده رمان های مختلف فضای مجازی یعنی پگاه با قلم و ذهن توانمندش تلاش خوبی کرده است تا فضای دفاع مقدس و بازمامدگان آن و مظلومیتشان را به تصویر بکشد. اما کاش می توانست اسیر جو نشود و قوانین بشری را جانشین قوانین الهی نکند. که خدا خالق بشر است و حق این است حرف خالق را برای خوشبختی بپذیریم.

    ازکنار بسیاری از نکات مورد علاقه ی جوانان می گذریم و از آنان درخواست می کنیم علی رغم تمام احساساتی که با قلم نویسنده در ذهن و فکرشان غلیان پیدا می کند، اندکی به محتوا و نکات ریز و درشت رمان دقت کنند؛ ما در عالم واقع زندگی می کنیم نه در خیال با آرزو هایمان... 


  • ۰ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • من و دوستام
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    نقد رمان عقاید یک دلقک


    مالیخولیا را شنیده بودم،

    اما کتابی که مالیخولیایی باشد نخوانده بودم

    دلقکی که خالی است از هر هدف و برنامه.

    تنها یک دلقک که پر است از تنش، سردرگمی، بدبختی، تلخی و نفهمی ها

    کتاب عقاید یک دلقک برای خواننده، همان قدر سردرگمی و پوچی می آورد که در زندگی دلقک بیچاره جریان داشته است...

    جوانی از خانواده ای پولدار امّا خسیس، بی احساس،

    بی هدف،

    بی برنامه

    و همیشه معترض به والدینش بر سر هر عقیده و ماجرایی که برایشان پیش می آید.

    با دختری که عاشقش می شود زندگی جداگانه ای را آغاز می‌کند

    زندگی به سبک و فرهنگ غربی، یعنی جدا از خانواده (تا جایی که 5 سال به والدینش سر نمی زند) البته زندگی و همبستری بدون ازدواج رسمی و ثبتی، فقط بر مبنای لذت شخصی.

    او می شود دلقکی که مالیخولیا دارد.

    دختر پس از 6 سال و بعد از 2سقط او را رها می کند و با دوست پسر قبلی اش ازدواج می کند.

    حالا دلقک قصه ما تنهاتر از قبل شده...

     ))) و این تمام ماجرای یک داستان آلمانی است.(((

    برای من عجیب است این استقبال پرشور و هیجانی جوانان ایرانی از خواندن و تعریف و به به و چه چه کردن از این کتاب!!!

    درحالی که در سر تا سر کتاب سبک زندگی غربی توسط خودشان، رد و مورد نقد واقع می شود.

    واقعا چقدر زندگی ها در اروپا سرد و تلخ پیش می رود.

    مردمش چقدر بیچاره اند

     و جوانان ما با چه سرعتی به سمت این بیچارگی میتازند!!!

    و زندگی پر از لذت و آرامش ایرانی اسلامی را رها می کنند

    کاش و تنها کاش کسانی بودند تا از بین ادبیات خود چشم آبی ها، چشمان جوانان ایرانی را به روی حقایق باز میکردند...

     

     

     

     
  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • من و دوستام
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    نقد رمان دختری در قطار

    ازدواج یعنی همین: امنیت،گرما،راحتی....

    این جمله ی شخصیت اول داستان است که آخر رمان می گوید: زنی که بار روایت زندگی تمام زنان اروپایی و آمریکایی را بر دوش کشیده است.

    در کل رمان، زنان نه احساس امنیت دارند و نه می توانند دل به گرمای واقعی محبت خانواده دهند تا طعم راحتی را بچشند.

    ترس و دلهره، بی پناهی و تنهایی، تنها و تنها کادوی زندگی به سبک غرب است که باعث می شود آن ها به دروغ و شراب و خیانت و..... پناه ببرند تا شاید برای لحظاتی آرام بگیرند!



    کتاب؛ داستان زندگی سه زن است.

    ریچل که بخاطر بچه دار نشدن به شراب پناه می برد و همسرش تام که یک دروغگوی متهجر است با زنان دیگر روزگارِ شهوانی خودش را می گذراند.

    آنا که همان معشوقه و هم خوابه تام است، در آخر بجای ریچل، زن تام می شود.

    مگان زنی که از شوهرش اسکات خسته است، پرستاری بچه ی تام و آنا را قبول می کند و در آخر به دست تام کشته می شود و در پایان داستان تام نیز بخاطر خیانت های مکررش به دست آنا و ریچل به چنگال مرگ می افتد و نفله می شود.

    فراتر از قلم نویسنده، داستان در فضایی دلگیر، سیاه، مستی و تنهایی، بوی خیانت و کثافت جلو می رود.

    دختری در قطار داستان تمام زنان مورد خشم فرهنگ مدرن است. فرهنگی که در آخر زن را چون سگی می بینند که دم تکان می دهد.

    و زنی که دلش می خواهد زن باشد و مادر، اما واقعا نمی داند چرا به او فقط به چشم یک جنس نگاه می شود که فقط و فقط جسمش ارزش دارد نه چیز دیگر.

    تنهایی جوانان آمریکایی و اروپایی از همان اوایل جوانی شروع می شود، از همان سن 16 _ 17 سالگی که از خانواده ها جدا می شوند و بهتر است بگوییم ترد یا رانده می شوند.

    در تمام داستان حرفی از خانواده نیست و همه در خانه های مجردی زندگی می گذرانند. دنبال کار می گردند تا بتوانند از مرگ نجات پیدا کنند، می خورند تا بتوانند کار کنند.

    کار می کنند و می خورند تا بتوانند با شراب مست شوند و کنار زنی، غریزه ی شهوانی شان را ارضا کنند. پس شراب و زن از تفریحات معقولشان است.

    کاش آخر کتاب نقدی درست برای خوانندگان نوشته می شد. آنان که شیفته ی زندگی به سبک غربند. درحالی که خودشان به کرات در کتاب ها و به خصوص این رمان می گویند: این زندگی بوی گه میدهد.

     

    بریده ای از کتاب:

    تو مثل یکی از اون سگایی. سگای ناخواسته ای که همه ی عمر باهاشون بدرفتاری شده. آدم میتونه مدام بهشون لگد بزنه و لگد بزنه. اما اونا بازم برمیگردن، گریه و زاری می کنن و دم تکون میدن. شروع کن! امیدوارم کارت اینبار متفاوت باشه.« تو یه سگی ».

    وضعیت تو عین گه بود....

    بوی بد شراب.....






  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    نقد رمان آب نبات هل دار

    رمان طنز گونه که خنده را به لب ها می نشاند و علامت سوال زیادی را در ذهن ایجاد می کند.

    شاید باید مثل اسمش آبنبات می بود یعنی شیرین و خوشمزه و مناسب برای سوغات.

    اما هر چه که بیشتر جلو می روی تلخی یک چیز آزارت می دهد و آن هم ترسیمی از فرهنگ پایین مردم در خلال داستان...

    رمان بیان زندگی مردم از زبان نوجوانی 10،11 ساله که از دیدگاه خودش همه را صادقانه و درست تعریف می کند:

    پدر، مادر ، خواهر، برادر، مادر بزرگ، فامیل ها، همسایه ها، دوستان، معلم و مدیر،مغازه دار و ....


    کتاب آبنبات هل دار داستان نوجوانی است که تنبل و دروغگو و بد دهن است. پدر و مادر بزرگش انسان های عوام پول دوستی هستند و مادربزرگ علاوه برخصلت پول دوستی بدبین است و البته کمی هم بد جنس و ...

    هر چه شخصیت از کوچک و بزرگ و پیر و جوان هست غالبا از لحاظ فرهنگی ضعیف است الا برادرش محمد که او هم به قول داستان سرش پایین است و الا او هم بله...

    خلاصه این که به زبان طنز به وضعیت اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مردم منطقه ای از ایران می پردازد و منصف هم باشیم طنز را شیرین جلو می برد.

    نویسنده در 50،40 صفحه ی آخر تلاش می کند که همه چیز را به صلاح برساند و به خواننده بگوید که با تلاش فراوان نوجوان داستان شاگرد دوم شد و مودب و مهربان و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.

    تنها دلیلی که باعث شده است این کتاب را انتشاراتی مثل سوره مهر چاپ کند و خندوانه آن را معرفی کند قالب طنز آن است و الا 50 صفحه ی آخر هم ذهن را از بی شعوری عامه ی مردم پاک نمی کند

    به هر حال برای یکبار خواندن هم توصیه نمی شود.



  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • من و دوستام
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    نقد رمان وقت بودن


    داستانی ساده و قابل فهم .

    نویسنده معضل موجود جامعه مستعضف جنوب کشورمان را با دیدی نه منتقدانه که محبانه نگاه کرده است و سعی کرده تا راه حل ارائه بدهد. مشکل رسیدگی نکردن مسئولین به مناطق محروم کشورمان و خرج بودجه های بیت المال در جاهایی که تاسف بار است و دست و پا زدن مردم این مناطق با مشکلاتشان و روی آوردن به راه حل هایی نادرست، نه فقط گناهش بر گردن مسئولین است که نتیجه اش هم خودش یک معضل بزرگ شده و بر دامان جمهوری اسلامی نشسته است.

    نویسنده فراتر از کم کاری ها بیان می کند که یک فرد دلسوز هم می تواند کمک کار باشد و باری را از روی زمین بردارد که یک دولت با حجم عرض و طولی که دارد نتوانسته، چون نخواسته است.

    داستان قاچاق سوخت و مواد است در روستاها و شهرهای جنوب شرقی که عده ای به دلیل فقر مالی و عده ای به دلیل سود هنگفت دست به این کار می زنند.

    سرهنگ نیروی انتظامی سال آخر خدمتش به این مناطق اعزام می شود و با دید روشن و سبک برادرانه، برای رفع بیکاری و رویگردانی از قاچاق، مردم سنی

    نشین روستا را یاری می دهد. از سوی دیگر با قاچاقچیان ماهر منطقه مقابله می کند، هر چند که به دلیل سکوت متعصبانه ی قومی عده ای کاری از پیش نمی

    برند و همچنان شهید روی دستش می ماند و سر آخر برای  نجات  زندگی یکی از همین مردم از پست و مقام و آبرویش می گذرد.

    نویسنده شاید می خواسته الگوی عملی نشان دهد یا راهکاری ارائه دهد یا یادی از نیروهای به نام اما مخلص کرده باشد یا مظلومیت مردم مناطق محروم را نشان دهد ...

     

    خلاصه در همه ی این ها به اندازه یک داستان بلند توفیق داشته است.

     

    در نهایت اینکه رمانی سالم و خوب است ... 


  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    نقد رمان او سلمان شد



    سلمان یک فصل بهاری از زندگی انسان هاست. سلمان یک فرد نیست، مسیر تاریخی انسانی است که می خواهد از صفر بگذرد و به بی نهایت برسد و پا در گل زمین نماند. 

    نوجوانی زرتشتی که جایگاه دینی، اقتصادی، سیاسی بالایی در میان زرتشتیان و حکومت دارد، اما فطرت حق طلبش نمی گذارد که به ثروت و لذت بسنده کند. از خانه فرار می کند در جوانی تا به هدف خلقت برسد هرچند در پیری300ساله.

    روزبه(سلمان) که دین زرتشت دلش را راضی نمی کند و سوال های فکرش را پاسخ نمی دهد، راهی کلیسا می شود و پیش راهب ها یی که حد فاصل بین حضرت عیسی تا آخرین پیامبر هستند شاگردی می کند. از کلیسای این شهر تا کلیسای شهرهای دیگر می رود. تنها و بی خانواده، اما راضی نمی شود. تا اینکه خودش در لباس آخرین وصی به آخرین پیامبر دنیا می رسد و سلمان، محمدی می شود. خستگی ناپذیر، دل سپرده به ندای فطرت و گریزان از راحت طلبی، متفکر و متوجه به اصل خلقت راهی شهر ها و کشور های دیگر می شود. او یک حق جوی زرتشتی است که جزو حق طلبان مسیحی و یاران محمد مصطفی(صل الله علیه وآله)می شود. و جزو یاران حضرت حجت(ارواحنا له الفداه)در آخرالزمان.(سلمان جزو313نفر اصحاب حضرت هستند.)

    داستان کتاب کشش خوبی دارد هرچند قلمی که نویسنده انتخاب کرده باعث شده است، ابتدا عده ای به راحتی با کتاب انس پیدا نکنند. هر چند کمی که از داستان می گذرد دلبسته می شوی و حتی چند جایی دلت می خواهد که با تفصیل بیشتری از اصل موضوع مطلع شوی. البته شاید دور بودن فضای تاریخی رمان باعث این خلاصه گویی ها شده باشد.

    به هر حال کتابی ست که افراد درون گرا، دوستان معنوی خوان و اهل فکر، جوانانی که متفاوت بودن را طالبند و می خواهند یک جوانی پر بار و نتیجه بخش داشته باشند، می توانند این رمان را چندین بار بخوانند که قابل است.




  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • من و دوستام
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

    نقد رمان ذهن خالی

    نویسنده: هما پور اصفهانی

    رمان ایرانی


     

    هما پور اصفهانی کلا در رؤیا سیر می کند. عاشق خلق صحنه هایی ست که در آن مردش غیرتی است و این غیرت را با عصبانیت و داد و بیداد و چشم غره و فشار دادن دست معشوق و هل دادن و فریاد نشان می دهد و معشوق هم مرده ی همین حالات است؛ البته به نظر این معنای غیرت نیست؛ این یک حالات بد روانی است که نتیجه اش خشونت و بد خلقی و بی احترامی کردن به افراد است. دختری که مثل یک انسان کم ارزش مورد هجوم مردان قرار می گیرد.

    دختران زیبای رمانش از انسان بودن و زن بودن فقط خوردن و خوابیدن و به مد پوشیدن و رقصیدن و آرایش و شهوت را می شناسند و دیگر هیچ. یعنی اگر شما از خواندن رمان هایش توقع اهل فکر شدن و یا تعالی روح دارید سخت در اشتباهید.

    این رمان هم مثل بقیه رمان های هما از عشق مثلثی دم می زند. البته یک ماجرای جنایی هم همراهش است که درآن پلیس و نیروی انتظامی را ناکارآمد و بدون تدبیر معرفی می کند و البته شکست خورده و عصبی. از خواندن هفتصد صفحه اش پیام ناقابل دریافت که نمی کنید هیچ به قاعده تمام حماقت های "پولک" دختر خاص رمان و "فرزاد" پسر عاشق رمان،  حالتان را خراب می کند.

    چند پیام:

    در رمان های ایرانی با ادبیات معمولی چند نکته عجیب هست:

    1.یکی اینکه خدا همین نزدیکی است به سبک خودت با او حرف بزن خدا حق

    ندارد سبک تعیین کند بعد هم دعایت را بکن او باید جواب بدهد اگر جواب نداد تقصیر تو نیست. می توانی داد بزنی! غر بزنی! او را مقصر کنی و قهر کنی! خدا همه ی زندگی تو نیست اما باید در خدمت تو باشد.

    این القاء اشتباه در ذهن جوان ها جا داده می شود.

    2.کلا همه درگیر عشق مثلثی اند و حتما هم به معشوق می رسند و دنیا بر وفق مراد می شود.

    پسرها همه پولدارند، خوش هیکلند، دختر کشند و...

    خلاصه آنکه رمان های ایرانی عمر عزیز تو را می گیرد، خیالات تو را بال و پر افسانه ای می دهد و در نتیجه که به رؤیایت نرسی،کسالت و افسردگی و نا امیدی نتیجه اش خواهد بود.

  • ۰ پسندیدم
  • ۷ نظر
    • من و دوستام
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

    نقد رمان بیگانه




    نویسنده: آلبر کامو


    سرگذشتِ بشریتِ به انتها رسیده،گم شده، بی هدف، بی احساس، مایوس و نا امید را می توانید در کتاب بیگانه ببینید.

    محبت و احساس را وقتی از آدمیزاد بگیری دیگر هیچ انگیزه ای برای او نمی ماند که بخواهد با کمک آن انگیزه برای زندگیش برنامه ریزی کند، بخواهد رشد کند، بخواهد که دنبال رمز گشایی از عالم خلقت برود.

    قهرمان مات و مبهوت داستان آلبر کامو، جوانی است که کار می کند تا خسته شود. می خورد تا سیر شود، می خوابد تا خستگی اش برطرف شود و تفریح می کند چون تعطیل است و هیچ برنامه دیگری ندارد.

    مادرش را به نوانخانه(خانه سالمندان) می گذارد چون مدتهاست حرفی ندارند که با هم بزنند. و سر آخر هم مردی را می کشد، چون آفتاب به کله اش چنان خورده که اختیارش را از کف داده است. همین

    و در دادگاه فرانسه، با قانون متمدن فرانسه، او را محکوم به مرگ می کنند.

    در حقیقت این دادگاه را برای محاکمه ی روند زندگی ناکام بشری در اروپا تشکیل داده و دارند نتیجه ی تمدن خودشان را به سلاخی می کشانند.

    تمدنی که فریاد می زند خدا را قبول ندارد و نمی خواهد که به او بیندیشید.

    بهرحال کاش جوانان ما که این همه رمان های خارجی می خوانند، متوجه می شدند که آن ها دارند به قلم خودشان اعتراف می کنند که تمدنشان به

    پوچی و بی نهایتی رسیده است، آن گاه به این راحتی مقلد آن ها نمی شدند و شبیه آن ها زندگی نمی کردند.

    پس ای انسان های بیدار و عاقل! عبرت بگیرید.










  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

    نقد رمان دوازدهم


    قلم علی مؤذنی را خیلی ها دوست دارند و کتاب هایش را دنبال می کنند. اما گاهی بین همه نوشته هایش کتابی هم دیده می شود که به دل نمی نشیند و مخاطب آن را نمی پسندد. و این چیز عجیبی نیست. دلیلی هم ندارد  که همه نوشته های یک نویسنده مورد تایید قرار بگیرد و درست باشد. بالاخره انسان هرچقدر هم که فکر کند خوب می نویسد باز هم ممکن الخطا و ممکن الخبط است. اما رمان دوازدهم علی موذنی انسان را به حیرت می اندازد.

    اصلا قابل قبول نیست که موذنی به عمد صحنه هایی خلق کرده است در مورد مادر حضرت حجت (ارواحنا له الفداه) که توهین به ساحت ایشان باشد. اما این غفلت از موذنی هم بعید بود. رمان دوازدهم را با وسواس خواندم. جاهای مختلفی توقف کردم از لذت درک آن. مثل تعریفی که او از تسلط امام بر زمان ارائه می دهد آن قدر خوب و درست و عمیق هست که بر جان می نشیند. اما از وسط رمان که جلوتر می روی بهتت بیشتر می شود. نشان دادن خلق ناشایست فاطمه خواهر امام، برخورد های عجیب با ملیکا مادر امام همه اش زائیده ذهن خلاق موذنی است که کاش با طهارت بیشتری به صحنه می آمد.من در تمام تاریخ اهل بیت(علیهم السلام)که در این سال ها خوانده ام و بسیار بسیار زیاد هم خوانده ام، این چنین تندی ها و پرخاش گری های عصبی در خاندان اهل بیت(علیهم السلام) ندیده ام. حتی یک نمونه ی تاریخی هم دارم که این جا می آورم.یکی از محافظان کاروان اسرا که زنان و کودکان را از کربلا تا شام می برد نقل می کند که در طول مسیر این همه کودکان و زنان را اذیت کردیم، گرسنگی و تشنگی دادیم، زیر آفتاب داغ راه بردیم شلاق زدیم و ناسزا گفتیم اما از آن ها و حتی کودکانشان یک برخورد ناشایست و یا کلام بد نشنیدیم.

    حرف آخر آنکه هر چند مؤذنی با آوردن پی رنگ های مختلف در رمان سعی در جذاب کردن محتوا داشت ام باز هم کتاب از کشش بالا برای جذب مخاطب و استفاده ی درست از تاریخ برخوردار نبود. به نظر من خود زندگی حضرت آنقدر فراز و نشیب های زیادی دارد که نویسنده را به خاطر کمبود مطلب متوقف نکند.

    برای موذنی طلب توفیق از حضرت حجت می کنیم.





  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • من و دوستام
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶