ادواردو را دوست دارم. رمانش را نمی گویم، شخصیت وجودی پسری جوان به نام ادواردو را میگویم. پسر امپراطور پول ایتالیا سرپرست تیم یونتوس. شاهزاده اروپایی نه به خاطر چهره زیبای اروپایی اش، یا قد و قواره زیبا یا ثروتمندی اش که باعث شده بود نخست وزیر ایتالیا برای دیدار با آنها وقت بگیرد. بلکه به خاطر آزاد بودنش، رهایی اش از هرچه مثل طوق دور گردن انسان میافتد و اسیرش میکند.

به خاطر اینکه خودش بود و خودش ماند، تا اینکه کشتنش(بخوانید شهیدش کردند). قبلا کتاب هدیه مسیح را درباره ادواردو خوانده بودم.کوتاه و ناقص، دلم میخواست روزی برسد که رمانی مفصل راجع به او ببینم. وبالاخره آن روز فرا رسید. کتابی قرمز رنگ که نام او مزینش کرده بود.

رمانی که جواب خیلی از سوال های مرا داد. و ادواردو را مانند یک قدیس در ذهن من بالا برد. رمانی که تمام اتفاقاتش در ایتالیا افتاده و با مهارت نویسنده از چند لایه و زاویه نگاشته شده که بر جذابیتش افزوده وکشش بالایی برای خواندن در خواننده ایجاد میکند. هر چند نمیدانم چرا نویسنده رمان را رنگ و بوی سیاسی می دهد. چه چیزی را میخواسته در کنار حقیقت جویی ادواردو بگوید. حقیقت زیبای این رمان جوانی به نام ادواردو است که از سه هوی و هوس میگذرد.

1) از فضای باز و مست کننده دین مسیح ویهود میگذرد،

2) از پول و رفاه میگذرد.

3) از تهمت و تنهایی و.....میگذرد

و دست آخر به شهادت میرسد. و قطعا حقیقت این است  کسی که از اسلام می گذرد، تا فرزند و وجهه و سرمایه خودش را نگه دارد ملاک حال امروز افراد است. تا خدا که را هدایت کند.

و چقدر تفاوت است بین ادواردو و شخصیت سیاسی که در این کتاب چندباری از او یاد میشود.