مردن به خیال بعضی­ها پایان تمام لذت هاست.

پس مرگ بد است.چون تو را از هرچه که دوستش می­داری جدا می­ کند.

اما...

وقتی انگشتم را روی موبایل می­گذاشتم و لمس می­کردم و صفحه ها را ورق می­زدم تازه می­فهمیدم که مرگ خیلی هم پایان لذت نیست. این آخرین برگ است از آخرین لحظه های زندگی.

اما می­شود زنده بود و در این دنیا هم بود و هزار بار بدتر از مرگ تمام خوشی ها را نابود شده دید.

رمان دیوانه کننده بود.

هرشخصیتی که می­خوانیدش، آنقدر خیانت دیده بود و یا آنقدر از خوبی آدمیت دور بود که دچار شوکه می­شوی...

زن و مرد رمان، پولدار بدبخت بودند.متمدن خیانت دیده، غرب گرای دروغگو، زن هایش خیانت کار، مردهای خیانت دیده، پول دوست، بیچاره، هیچ دونفری با عشقشان ازدواج نکرده بودند، عاشق کس دیگر بودند و همسر این یکی.

برای پول، برای عشق شکست خورده، برای تفریح چه کار که نمی­کردند.

چون همه اش آرامش می­خواستند و این آرامش گم شده بود.

تابه حال این طور ناآرام نشده بودم . شراب و سیگار و روابط و پول و سفر هم آرامشان نمی­کرد که من خواننده آرام شوم.

همه درس خوانده، خوش تیپ، پولدار، مشهور و نامدار بودند و برای یک لحظه آرامش عمه­ ی بی نام و مسلمان بال بال می زدند. 

باور کنید که غرب خودش هم به بن بست این لذت های کوتاه مدت رسیده است. می خواهد که حرفی جدید بشنود و به آرامش برسد. آن وقت جوانان با فرهنگ ایرانی در به در رسیدن به مدل غربی است

این رمان، فضای آزاد و راحت بین جوانان را ترسیم می­کند که از آن تن ها بدبختی می­جوشد و درد.

نمی­دانم بشریت چرا خالق را رها کرده است؟

اگر خوش بختی می­خواهد که باید دست به دامان همان کسی شود که او را در این دنیا قرار داده است. و اگر بدبختی، باید به خودش پناهنده شود.

نتیجه؛ دور شدن از خدا و دل بستن به هوی و هوس می شود و این رمان را جوان ها بخوانند شاید شاید شاید خودشان را از خواب بیدار کنند...