نویسنده: آلبر کامو


سرگذشتِ بشریتِ به انتها رسیده،گم شده، بی هدف، بی احساس، مایوس و نا امید را می توانید در کتاب بیگانه ببینید.

محبت و احساس را وقتی از آدمیزاد بگیری دیگر هیچ انگیزه ای برای او نمی ماند که بخواهد با کمک آن انگیزه برای زندگیش برنامه ریزی کند،بخواهد رشد کند،

بخواهد که دنبال رمز گشایی از عالم خلقت برود.

قهرمان مات و مبهوت داستان آلبر کامو، جوانی است که کار میکند تا خسته شود. میخورد تا سیر شود، میخوابد تا خستگی اش برطرف شود و تفریح می کند

چون تعطیل است و هیچ برنامه دیگری ندارد.

مادرش را به نوانخانه(خانه سالمندان) می گذارد چون مدتهاست حرفی ندارند که با هم بزنند. و سر آخر هم مردی را میکشد، چون آفتاب به کله اش چنان خورده

اختیارش را از کف داده است. همین

و در دادگاه فرانسه، با قانون متمدن فرانسه، او را محکوم به مرگ می کنند.

در حقیقت این دادگاه را برای محاکمه ی روند زندگی

ناکام بشری در اروپا تشکیل داده و دارند نتیجه ی تمدن خودشان را به سلاخی می کشانند.

 

تمدنی که فریاد می زند خدا را قبول ندارد و نمی خواهد که به او بیندیشید.

بهرحال کاش جوانان ما که این همه رمان های خارجی می خوانند، متوجه می شدند که آن ها دارند به قلم خودشان اعتراف می کنند که تمدنشان به

پوچی و بی نهایتی رسیده است، ان گاه به این راحتی مقلد آن ها نمی شدند و شبیه آن ها زندگی نمی کردند.

پس ای انسان های بیدار و عاقل! عبرت بگیرید.